کادوی تولد
ادامه ...
بعد ی ِ خانومی که خیلی از دست امیر کفری بود اومد واستاد کلی به امیر حرف زد که تو ترسویی و از محبوبیت فرهاد ترسیدی و این حرفا ! که این باعث شد پلیس بیاد وسط و اینا ... صورت امیر قرمز شده بود !!!اصن ی ِ وضی
بعد میرشاد پیاده شد که بیاد باهامون حرف بزنه ... گفتم آقا میرشاد همش یک دقیقه به حرفای من گوش بدید . گفت " جانم چشم ... " طفلی اومده بود پایین حرف بزنه نیروی اتظامی بی شرف نذاشت ! بهش گفتن برو تو ...
خیلی حیف شد
بعد رفتیم اونور کنار اتوبوس واستادیم
میلاد اون ته نشسته بود انقدر داد زدیم" میــــــــــــــــــــــــــــــلاااااااااااااااااااااااااااااااد " برگشت ( طفلی بچم خیلی افسرده بود [ناراحت] )دست تکون داد ، لبخند زد . همه اونجا عاشق میلاد و سید بودن ... واسه سید کلی ابراز محبت و اینا ... اونم خیلـــــــی مهربون . عزیز ، دوست داشتنی( برعکس اینکه همه می گن سید خشکه اصلا اینجوری نبود خیلی ماه بود ) سید صندلی جلویی میلاد نشسته بود .. جلوش هم میثم بائو ! میثم برگشت نیگا کرد هیشکی محل بهش نذاشت .بعد بازم مهدی رحمتی .. 4 و /||\
نکونام اون ته نشسته بود ! پرده اتوبوسو کشید تحفه ! حالا خدا روشکر که از صبح که ما اونجا بودیم ی ِ نفر ! حتی ی ِ نفر هم اسم جوادُ نیاورد ! فقط یکی دوبار چند نفر گفتن پول باشگاه رو هدر دادن و اینا ... خلاصه خیلی کارش زشت بود
اتوبوس بچه ها از سمت انزلی رفت ما از ی ِ طرف دیگه که زودتر برسیم دم استادیوم ! با 206 قـــــــــــرمز !
روز قبلش نازیلا تو فرودگاه آقای افشار (لیدر باشگاه - همون آقا که سنش از بقیه بالاتره) رو دیده بود شمارشو گرفت که امروز براش پیرهن میلاد بیاره . رفتیم جلو در استادیوم ... اونجا با افشار قرار داشتیم واستادیم به حرف زدن و اینا ... شلــــــوغ بود وحشتناک . شاهرخ و چندتا از این لیدر معروفا هم بودن .
اول داماشی ها اومدن بعد رفتن گم شدن تو استادیوم !
ما هم موندیم منتظر اس اس . آقای افشار زنگ زد به میلاد تلفنی باهاش حرف زدیم ... بهش گفتم :هرجا که بری همیشه دوستت خواهیم داشت . برامون همیشه همین میلادی "
بعد آقای افشار بهم گفت" پیراهن می خوای برات بیارم ؟" گفتم " ممنونتون می شم . گفت "زیاد پیراهن نداریم همه شماره ها نیستن " گفتم "هرکی به غیر از هاشم " خندید گفت هاشم که ... (دیگه ادامه نداد )
بعد اتوبوس اس اس رسید ... امیر مارو شناخت .. تا دیدمون لبخند زد . مامانم دلش براش سوخته بود براش دست تکون داد امیر هم باز سلام هیتلری داد ..
بازم میلاد و سید ...سید واسم دست تکون داد ... بعدش هم باز میلاد رو صدا کردیم برگشت ... /||\ ... لبخند زد ... ی ِ کم از ناراحتی تو هتلش کم شده بود.بعد هم اتوبوس رفت تو....
بعد افشار رفت برامون پیراهن بیاره . گفت با فاصله دنبالم بیایین که تابلو نشه ! اصن ی ِ وضعی ... بعداز چند دقیقه اومد پیراهنا رو زیر کاپشنش قایم کرده بود ( اینجا خیلی گرم بود امروز ... طفلی مجبور شد کاپشن بپوشه ) اول بهم 6 داد به یِ آقایی که همراهمون بود ( مربی تکواندو ) 8 ..من گفتم "جواد رو دوست ندارم " بعد به اون آقا گفت " پیراهناتونو عوض کنید باهم "بعد گفت "اصلا 8رو واسه تو آورده بودم "
بعدم دیگه نزدیکای بازی بود خداحافظی کردیم افشار رفت تو استادیوم ما هم اومدیم خونه ...
هنوز پیراهن مجتبی ... پیراهن استقلال تنمه ... با اون دوتا ستاره ی معرکه ش...(قبلا پیراهن تیمو داشتم ... ولی این ی ِ چیز دیگه ست ).








منبع:
ایـــــــــن روزهـــــــــا دوســـــــــت